![]() .....(( به نام یزدان پاک )).... (( پدرام .س )) آبانماه63 تبریز از زندگانیم گله دارد جوانیم 1- من وجود خدا را بزرگتر و نیرومندتر از آنچه که پیامبران توصیف کرده اند می دانم 2- ஜفرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا وجودم ذراتی از خاک ایران شود ஜ 3 - سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه رو نداره تنديسي زيبا نمي شه.فقط يکبار فرصت داري تا از وجودت تنديس بسازي ،پس از زخم تيشه خسته نشو 4 - زندگی نیست بجز حرف محبت به کسی ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
88/08/01 - 88/08/30
88/04/01 - 88/04/31 88/02/01 - 88/02/31 87/12/01 - 87/12/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: |
ܓܨஜミ★ミ رویاییミ★ミஜܓܨ
شناکردن خلاف جهت آب یه شاهکاره زیرا هرماهی مردهای میتونه درجهت جریان آب شناکنه لیاقت عشق
احمد 26 ساله و همسرش فاطمه 25 ساله، از زوجهاي معلولي هستند که مدت يک سال است با يکديگر ازدواج کرده و درخانههاي مخصوص زوجها در آسايشگاه کهريزک زندگي ميکنند. احمد دچار معلوليت از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا است. اين زوج معلول، اما توانمند در زمينه کارهاي هنري فعاليت هايي دارند.
![]() ![]()
|+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 19:49
انسان ماندن
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهربازي هستند از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي پدرام خان
|+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 16:10
مقایسه دختر شرقی با دختر غربی
جنس: دختر
جنس: دختر مکان: شمال غرب تهران، ایران سن: بین بیست تا بیست و پنج به گفته خودش |+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 23:9
افسونی دارد سیاهی گیسوانت که مرا از آن رهایی نيست
حرف دل (فقط باید تا آخر بخونی) ۱- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم ۲- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو ۳- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم ۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و ۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید ۶- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه ۷- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما ۸- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و ۹- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم ۱۰- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این ۱۱- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را ۱۲- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم ۱۳- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه ۱۴- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش ۱۵- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر ۱۶- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه ۱۷- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش ۱۸- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین ۱۹- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه ۲۰- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه ۲۱- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم . و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های پدرام ساوالانیان
|+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 22:38
نامه یک مادر به گلشیفته فراهانی
|+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 7:17
شکلات تلخ
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟» گفتم : دوستي که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !» گفتم :« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند،يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد. |+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 20:7
سر به روي شانه هاي مهربانت ميگذارم
سر به روي شانه هاي مهربانت ميگذارم عقده دل مي گشايد گريه ي بي اختيارم ازغم نامردمي ها بغض ها در سينه ها دارم شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم بي تو بودن را براي با تو بودي دوست دارم خالي ازخود خواهي برتر از آلايش تن من تو را بالاتر از تن برتر از تن دوست دارم به حرفم گوش كن يا رب به دردم گوش كن يا رب اگر بيهوده ميگويم مرا خاموش كن يا رب بودیم وکس قدر ندانست که بودیم باشد که نباشیم و بدانند بودیم
|+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 1:20
تنهايي را دوست دارم
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
|+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 0:43
به چشمانت بیاموز
به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن نداره به دستانت بیاموز هر گلی ارزش چیدن نداره به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جای ندارد و بیاموز که آبی بودن عشق میخواهد
|+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 0:6
دستها بالا بود
دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد. سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد، سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر يک پاسخ پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند
|+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 1:26
مداد رنگی
مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد |+| نوشته شده توسط √ پدرام خان √ در ساعت 1:43
|